تبليغاتX
سر گذر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
به یاد حسین منزوی
 

حد تو ، رثا نيست ، عزاى تو حماسه است

169764.jpg

يك شب باصفاى لاهيجان. خانه كوچك اما بزرگوارانه «م.مويد» شاعر نامدار و هماره تلاشگر و با فرهنگ امروز. رايحه شعر و مهربانى و چاى و معنويت در فضا جارى است. بخشى از كتاب آماده چاپش كه حروف  چينى هم شده پيش روى ما است. اثرى به نام «حسين على». و فصل هايى را با صدايى رسا و لحنى آرام برايمان روايت مى كند. روايت، روايت عاشورا است و اين نثر روايت گونه، مثل شعرهاى او محكم است و سرشار از تصوير. و گاه شانه مى زند انگار به شعر حجم. كه خود «م.مويد» از شخصيت هاى برجسته اين گونه و گرايش شعرى است. در لابه لاى روايت ايشان، چون موضوع، عاشورا و شعر و شيعه و شهادت است، صحبت از سيدحسن حسينى پيش مى آيد و كتاب «گنجشك و جبرئيل» و كم كم صحبت مى كشد به غزل و قزوه و رضايى نيا و قيصر و در نهايت حسين منزوى. از غزلى ياد مى كنم از حسين منزوى كه اين غزل شايد يكى از بهترين غزل هاى امروز او است و در ستايش امام حسين و واقعه كربلا سروده شده و به اعتقادى كه ما شيعيان به امام حسين داريم، مى گويم: او پذيرفته محضر و آستان حسينى است، با همين يك شعر و آمرزيده درگاه حق. كه استاد خلوت گزيده و عزلت نشين شعر جدى امروز (م.مويد) با اشراق و سعه صدرى كه برآمده از مشربى معرفتى است مى گويد: همين كه نام منزوى «حسين» است، كافى است تا بهانه اى براى پذيرفته شدنش داشته باشيم. كه لبخند مى زنم و آرامش بيشترى را در فضا حس مى كنم.
•••
كار خيلى از اهالى اين روزگار، افتادن از يك سوى بام است. حالا يا از اين سمت، يا از آن سو و گويا اين از تركش هاى سياست است در ممالك محروسه... بگذريم. يعنى آدم هايى مثل حسين منزوى و يا مهدى اخوان ثالث و يا نيما و يا اين يكى يا آن ديگرى را فقط با زاويه خودمان ديده ايم. مترى به دست گرفته ايم. اگر كوتاه تر از متر ما بوده اند، آن قدر آنها را كشيده ايم تا به اندازه ما بخورند و يا اگر بلندتر بوده اند، آنها را آن قدر فشرده ايم تا باز اندازه ما شوند. در حالى كه آنها اندازه خودشان بوده اند. به متر و معيار ما هم نيازى نداشته اند. همان بوده اند كه بوده اند. گاه برخى متعصبان در دين و مذهب، سياسى كارى كرده اند و آنها را از شمول باورمندى خارج دانسته اند و طرد و نفى شان كرده اند. كسانى هم كه سر و سرى با اعتقادات دينى نداشته اند، اين شخصيت ها را تمام و كمال به نفع خود خواسته اند مصادره كنند. در حالى كه باز اين شخصيت ها، همان بوده اند كه بوده اند. در پنهان خود و به دور از انظار، دلى در گرو حق و سرى بر آستان حقيقت داشته اند. ملامتيه بوده اند، اما بى اعتقاد نه. طعنه هاى آشكار و لحظه هاى شك و شطح آنها با سوز نهان و گريه پنهان شان توأمان بوده. و اين نشان شوريدگى شاعرانه آنها است. و ما هم در خلوت و جلوت ستايشگر اين شور و جنونيم. كه در گرمى بازار ريا و تظاهر، قنلدروار ملامتيه زيستن و اعتقادى عميق را در پستوى دل نهان داشتن، رفتارى شاعرانه است و نوعى «آشنايى زدايى».
كافى است شعر «ياعلى موسى الرضا درياب» را از زنده ياد مهدى اخوان ثالث (م.اميد) بردارى و بنگرى. پيرمرد در بيمارى و رنجورى متوسل شده است به امام على ابن موسى الرضا(ع). و با چه سادگى و صميميت و صفاى باطنى. اين شعر بارها اين سو و آن سو چاپ شده. با قصيده  اى كه هم او براى علامه امينى سروده. با عنوان سلام قطره به دريا دل غديرى.
يادداشت هاى روزنامه سال هاى آخر زندگى نيما را كه زنده ياد سيروس طاهباز سامان داد و منتشر كرد، تازه دانستيم پيرمرد تا چه مايه دلباخته على، محمد و قرآن و معارف وحيانى و ايمانى است. در كنار برخى سروده هاى نيما درباره حضرت امير در قالب قصيده و قطعه و رباعى، يادداشت هاى روزانه او بهترين بيان از تعلق خاطر پيرمرد به پيامبر گرامى و امام على است. دوست شاعرم عبدالرضا رضايى نيا از شعرى ياد مى كرد با عنوان «كربلاى مكرر» از زنده ياد منوچهر آتشى. شعرى كه در سال هاى نخستين انقلاب در روزنامه «بامداد» چاپ شده بود. و با اين مطلع: «بوسه اى كه لبان تو وعده مى دهد...» و با اين پيش درآمد: «به پرويز خرسند كه به باور دوباره ام خواند.» و مى دانيم كه بزرگوار پرويز خرسند، معلم نازنين نسل ما، در حوزه نثر توصيفى و تصويرى در حال و هواى كربلا و عاشورا، از سرآمدان و سرهنگان است. با مجموعه هايى چون: «برزيگران پشت خون»، «مرثيه اى كه ناسروده ماند» و «آنجا كه حق پيروز است».
در حوزه شعر عربى معاصر هم، ماجرا از اين گونه بوده. بيشتر اغراض و خواسته  هاى خود را در آثار اين آدم ها دميده ايم. ظاهرگرايان شريعت در اثبات بى دينى شان تنيده اند. و نحله مقابل، بر انكار دين ورزى آنها. چند نمونه بدهم. سال هايى نه چندان دور. روزنامه اطلاعات بود و جناب سيدهادى خسروشاهى كه با صفاى بسيار به كرشمه اى زخمه اى بر تار وجود ما با يادداشت هاى گاه به گاهش مى زد. يك بار شعرى را يافته و ترجمه كرده بود از «نزار قبانى» شاعر نامدار عرب. با عنوان «سمفونى پنجم جنوب». و ما جوان هاى پرشور آن سال ها تازه دريافتيم كه قبانى اهل اين گرايش ها و نگرش ها است. سطرهايى از سمفونى پنجم جنوب، كه از كتابى با همين عنوان با ترجمه جناب موسى بيدج نقل مى كنم، اينها است:
تو را جنوب ناميدم
تو را كه رداى حسين
و آفتاب كربلا را به تن كرده اى...
دريا متنى آبى است كه على مى نويسد،
مريم، هر شب بر ماسه ها مى نشيند چشم به راه مهدى
و گل شكفته بر سر انگشت قربانيان را مى چيند
زينب، سلاح را
در پيراهنش پنهان دارد
تركش ها را جمع مى كند
و به مردگانى كه در آينه ها نشسته اند
آذوقه مى رساند.
«حماسه غدير» را ورق مى زنى. يكى از آثار تاثيرگذار انديشمند بزرگ شيعى و متاله حكمت قرآنى و محقق معارف وحيانى، استاد همه ما جناب محمدرضا حكيمى. مى بينى استاد سى سال پيش در شعبان ۱۳۹۶ قمرى، به نقل اين شعر «عبدالوهاب البياتى»، از كتاب «الموت فى الحيات» پرداخته:
تحت سماء صيفه الحمراء
من قبل الف سنه يرتفع البكاء
حزناً على شهيد كربلا
ولم يزل على الفرات دمه المراق
يصبح وجه الماء و النخيل فى السماء
[پيش تر از هزار سال/ زير آسمان تابستان سرخش/ اوج مى گيرد/ مويه بر ماتم كشته نينوا/ همواره بر فرات خون زلال اوست/ كه رخساره آب و نخل در آسمان مى درخشد]
و يا اين بخش از شعر «آدونيس» از كتاب «المسرح و المرايا»:
در ميلاد/ شنيدم صداى روزگارانى را/ كه به سويم آوار مى شد/ و رودى را كه چون بالش/ پهن مى شد از لبان سقوط تا پيكر حسين.
و باز اين هم از آدونيس، كه متن عربى آن هم ديدنى و خواندنى است؛ همان به نقل از حماسه غدير:
من رحم الايام ناتى...
من وجع الحسين ناتى
من اسى الزهراء
من احدٍ ناتى و من بدر
و من اَخزانِ كربلا
ناتى لكى نصحح التاريخ و الاشيا
[از زهدان روزگاران مى آييم/ از فرياد حسين مى آييم/ از اندوه زهرا/ از احد مى آييم و از بدر/ از اندوه نينوا/ مى آييم تا تاريخ را دوباره بسازيم/ و اشيا را/]
و سپاسگزارم از دوست شاعرم (ع.باران) كه وقتى اين قطعات را برايش تلفنى خواندم همت كرد و ترجمه اى بسامان از آنها براى اين يادداشت انجام داد.
اين همه بر قلم آمد تا به غزل زنده ياد حسين منزوى برسم و منظور و مقصودم از اين يادآورى ها آن بود كه به قول مولانا اقبال:
تا تو بيدار شوى ناله كشيدم و رنه
عشق كارى است كه بى آه و فغان نيز كنند
نه مى خواهيم زهد بفروشيم و نه به فسق مباهات كنيم. آدم آدم است. و شاعر شاعر است. همينيم كه هستيم. و برخى گمان نبرند هر كه در شعر و ادب و هنر از دين و آيين و شريعت و محمد و على و حسين دم زد، مى خواهد به گوشه اى از قدرت متصل شود و سهمى بگيرد. بلكه اين دم زدن ها ريشه در باورها و دغدغه هاى نجيب آدمى دارد. شاعر وجدان جامعه است و اين وجدان نمى تواند در برابر اين همه مهر و عشقى كه در تاريخ و فرهنگ  ما نثار سالار شهيدان شده بى تفاوت بماند. غزل منزوى، غزلى است باورمندانه و من كه خود سال ها است به سرودن آثارى علوى مفتخرم و در اين حوزه آثار گوناگون شعر امروز را از نظر گذرانده ام، براى شاعرانگى، اسلوب مندى، ظرافت تلميح و توجه به تاريخ و از همه مهمتر صميميت و خلوص اين غزل، ارزشى بسيار قائلم.يادم نيست كه اين غزل در كدام يك از مجموعه شعرهاى حسين منزوى آمده. غزل را سال ها است كه از حفظم. يعنى همان سال ها كه آن را سروده بود از خودش شنيدم و نسخه اى هم گرفتم و حالا به مدد حافظه، تمامى غزل را برايتان نقل مى كنم.

تا باغ شقايق

اى خون اصيلت به شتك ها، ز غديران

افشانده شرف ها، به بلنداى دليران

جارى شده از كرب و بلا آمده و آنگاه

آميخته با خون سياووش در ايران

تو اختر سرخى كه به انگيزه تكثير

تركيد بر آيينه ى خورشيد ضميران

اى جوهرِ سرداريِ سرهاى بُريده!

وى اصل نميرندگيِ نسلِ نميران!

خرگاه تو مى سوخت در انديشه تاريخ

هر بار كه آتش زده شد بيشه شيران

آن شب چه شبى بود كه ديدند كواكب

نظم تو پراكنده و اردوى تو ويران

و آن روز كه با بيرقى از يك  سرِ بى تن

تا شام شدى قافله سالارِ اسيران

تا باغ شقايق بشوند و بشكوفند

بايد كه زخون تو بنوشند كويران

تا اندكى از حق سخن را بگزارند

بايد كه به خونت بنگارند دبيران

حدِ تو رثا نيست، عزاى تو حماسه است

اى كاست شأنِ تو، از اين معركه گيران

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت 15:7 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar