تبليغاتX
سر گذر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پير جوانمرد
 
 
پير جوانمرد
 
به مناسبت چهلمين روز درگذشت حاج حسن نيرى تهرانى

 
 
اين زندگى حلال كسانى كه در جهان آزاد زيست كرده و آزاد مى روند. (گلشن آزادى)
كسانى هستند كه بزرگند و تاثير گذار و خودشان هم اين را مى دانند، ولو در عين حال متواضع و بى ادعايند. چراغ لحظه هاى بسيارى از اهل هنر و فرهنگ را روشن كرده اند؛ اما خودشان با هوشمندى و خلوص و به دور از تظاهر، در سايه ايستاده اند.در زندگى بسيارى از اهل هنر و قلم، چنين آدم هايى حضور جدى داشته اند، كافى است در اين موضوع با اهل قلم و هنر گفت وگو بكنيم، اشخاص ناشناخته مانده اى را ياد مى كنند كه سال ها بى صدا طلوع كرده اند، درخشيده اند و مثل «شمس» روشنايى و شعله اى در جان آن هنرمند و صاحب قلم افروخته اند.زنده ياد حاج حسن نير ى تهرانى از اينگونه بود، آنكه من در اوان جوانى- خيلى زود- او را ديدم. خام بودم و قدرناشناس و بعد هم كه قدرى سن و سال ما بالاتر رفت، زندگى شهرى و شلوغى هاى بيخود روزگار نگذاشت به قدر رفع تشنگى از درياى وجودش جرعه نوش باشيم.تا يك شب پيش كه دوست مشتركمان فتح الله جوادى آملى گفت: ساعتى پيش در مجلس ترحيم حاج حسن نيرى تهرانى بوديم و دوست ديگر مطبوعاتى  مان محمدعلى محبوبى تلفنى گفت: آگهى تسليتى داده ام با نام و امضاى استاد كريم زمانى و خودم و تو. و من فكر كردم ما داريم به خودمان تسليت مى گوييم كه فرزندان معنوى اما نامهربان و سربه هواى او بوديم و الان هم اين يادداشت تلاش براى كم كردن بار شرمندگى از شانه روح خودم است.
• حاج حسن نيرى تهرانى ظاهراً در سال هايى اهل بازار بود، روزنامه نگار بود، نويسنده بود، مبارز بود، اهل سياست بود و از پيشكسوتان مجاهدت و زندان ديده در پيش از انقلاب و اينها همه بود و نبود. كتاب چاپ كرده بود، مقاله نوشته بود، [مثل يادداشتى درباره حاج مرشد چلويى كه سال ها پيش كه «ادبستان» منتشر مى شد، به قلم او خوانده بودم و دانسته بودم زرياب و گوهرشناس است]، مديريت كرده بود، كار نشر انجام داده بود و... اينها همه بود و نبود. اما آنچه بود و كامل بود، يك معلم اخلاق، يك قلندر به تمام معنا و يك هدايت گر بود. در كنج وارستگى و زهد بى ريا و سادگى ستودنى خويش، شعله به جان بسيارى افكنده بود و اصلاً انگار آمده بود تا در اين دنيا با منش و سادگى و محبت ورزيدن به ما آدم هاى نگران و شتابزده يادآورى كند كه: به كجا مى رويد؟
• يكشنبه شبى در راديو پيام غزل سلام را از مرحوم على اكبر خوشدل انتخاب كردم كه مى دانستم مثلاً در چهل سال پيش با حاج حسن نيرى رفاقت و نسبتى داشته است، بعد به مناسبت جشن تولد و جشنواره راديو گفتم: اگر راديو مى خواست بهترين شنونده هاى خود را در ايران معرفى كند، اين بخش شبانگاهى پيام كه بخشى فرهنگى، هنرى، ادبى و موسيقايى است، بهترين مشوقانش از نظر صاحب اين بنان و بيان سه تن بودند: يكى استاد بزرگ موسيقى زنده ياد سيدمحمد ميرنقيبى كه در سال هاى آخر عمرش دلگرمى ما بود. يكى مرحومه خانم فاضل عراقى همسر استاد بزرگ موسيقى زنده ياد مهدى خالدى كه صدها نوار از برنامه هاى شبانگاهى پيام را ضبط كرده بود و بعد از درگذشت اش مهرداد فرزندش برايم آورد و يكى هم حاج حسن آقاى نيرى  كه يادآورى ها و گوشزد ها و ارائه طريق هايش براى من يكى نعمتى بوده در اين سال ها. هر موقع مى خواستم از تهران و قلندران و اهل معنا كه در اين شهر نفس زده اند، ياد كنم فكر مى كردم مبادا اشتباهى داشته باشم و حاج حسن آقاى نيرى بشنود و شرمنده اش شوم. هر وقت مى خواستم از استاد اميرى فيروزكوهى، حاج مرشد، حيدرآقاى معجزه، ميرزا  اسماعيل دولابى و مرحوم قدسى مشهدى و حاج  احمد شمشيرى ياد كنم، ياد حاج حسن آقاى نيرى مى افتادم. به خودم مى گفتم: من از اين بزرگان فقط نامى در دست دارم و كلامى بر زبان. اما او آنها را زيسته است. او خود آنها است. همان ها است.به يگانگى با مرام و منش و مشرب آنها رسيده. ما كجاييم و او كجا است؟... و شرمنده مى شدم.۱
• ما فقط از اين بزرگوار و كسانى مثل او سخن مى گوييم، او را بايد مى ديدى يا بايد مى زيستى وگرنه هر چه بزرگوارانى مانند محمد جواد حجتى كرمانى، احمد بورقانى و جلال رفيع و فتح الله جوادى و اين كمترين درباره او بنويسيم فقط شرح دلباختگى به اوست نه شرح حال او. او با اهل قلم و هنر هم نفس بود و اين «دم» و «نفس» كه بازگفتنى و بازنوشتنى و تصويركردنى نيست. ما فقط دست و پايى مى زنيم تا بگوييم در زمانه اى كه همه چراغ به دست گرفته ايم و از ديو و دد ملوليم در لحظاتى گذرا در سايه - روشن «انسان» را هم ديده ايم و حاج  حسن نيرى «انسان» بود. زنده ياد حسن حسينى- شاعر زودسفركرده روزگار ما- سطرى داشت. از شعرى چاپ نشده كه گاه خود او و ما به آن استناد مى كرديم: «آدم هاى ناشى و پرت از شمس تبريزى گزارش كار مى خواهند.» آخر شمس بزرگ تر از جلال الدين بود كه از خود نشانى و اثرى ظاهرى باقى بگذارد. او كارش اين بود كه آتش در جان   هاى سرد و دل هاى يخ زده بدمد. امثال حاج حسين نيرى كه گاهى نفس آنان را كسى درك مى كرد، آتشفشانى بودند سرپوشيده و هيچ گاه شوقى به فوران در جهان ظاهر، خوشايندشان نبود. آرام و تنها آمدند، آرام و تنها زيستند و آرام و تنها رفتند و توفيق از اوست.
پى نوشت:
۱- همين دو ساعت پيش با مولازاده مان، سركار خانم شهلا اميرى فيروزكوهى تلفنى صحبت مى كردم. فرمودند: صحبت   هاى تو را برادرم آقا مسعود در سيمين دشت شنيده و گفته است كه در زمان حيات حضرت آقا اميرى، حاج حسن نيرى به همراه شادروان قدسى مشهدى به ديدار استاد مى آمده و از افاضات سيدالشعرا بسيار بهره مند بوده و حضرت آقا اميرى فيروزكوهى محبتى شايسته به او داشته است.
|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 17:53 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar