گاهی وقتهافکرهای خیامی که گریبان آدم را می گیرد ، نمی داند کاسه و کوزه را باید بر سر چه کسی شکست!؟ این شعر کوتاه در نیمه شبی از ماه گذشته در افق این روزهای بی شعر در ذهنم جرقه زد :
از ریسمان یقین
که بالا می روم
قفسی در پایین آسمان برین
با حیله های طلایی
و میله های آهنی
مرا می بلعد...
از ریسمان یقین
بالا نمی روم
|
+| نوشته شده توسط در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 15:33 |